Harry Potter And The One The Story By Elector In the: www.elestor.blogfa.com writher: mohammad mehdi khadem داستان هري پاتر و بي همتا فصل هفدهم....................................................................................تدريس هري براي اين كه خود را از ناراحتي در آورد پيپي كشيد و روي مبل ولو شد كه جغدي به نام هدويگ وارد شد و نامه اي روي سر هري انداخت هري با عصبانيت بلند شد و خواست هدويگ را بكشد كه يادش آمد جغدش وسيله اي ارتباطي است نامه به اين شرح بود جناب آقاي هري پاتر همان طور كه مي دانيد بعد از منفجر شدن قطار دانش آموزان هاگوارتز دانش آموزي نمانده كه هاگوارتز باز بماند و به اين ترتيب مدرسه ي بوباتون به هاگوارتز منتقل مي شود از شما هم دعوت مي كنيم كه در اين مدرسه تدريس كنيد مادام ماكسيم مدير مدرسه ي بوباتون هري خوش حال شد.شغلي كه ولدمورت هيچ وقت بدست نياورده بود هري به دست آورده بود هري با خوشحالي مي خنديد كه ناگهان ياد چيزي افتاد.هرميون گرنجر خون لجني كه مي خواست براي او شهادت بدهد هري با خودش گفت ميتونه بره شهادت بده البته كه زنده بمونه حرفش ادامه پيدا نكرد چون جغدي ديگر وارد شد روزنامه ي پيام امروز بود هري به جاي نات به جغد گاليون داد و او را رد كرد در رونامه تيتري عجيب نوشته بود ___________ هرميون گرنجر حقايق را افشا كرد____________________ ____________پسر برگزيده اسمشو نبر شد______________________ هرميون گرنجر مشنگ زاده يكي از دوستان (هموني كه ميدونين فرد برگزيده)وارد وزارت خانه شد و گفت كمك و خبرنگاران به سويش شتافتند گرنجر گفت پسر برگزيده قطار هاگوارتز را منفجر كرده و صد ها بچه ي بي گناه را كشته و به كسي رحم نكرده است.او الستور مودي كارآگاه بازنشسته و آرتور ويزلي و تانكس و شكلبوت كارمندهاي وزارت خانه و ريموس لوپين گرگين و يك دختر ناشناس و جيني ويزلي دوست صميمي اش را كشته هرميون گرنجر به فرستادن طلسم به قطار هاگوارتز و اختراع طلسم براي پاتر اعتراف كرد طبق سخنان وزير جديد فرانك فرانكو دوست و همدست ديگر فرد برگزيده توسط وزير اسبق اسكريم جيور كشته شده و هرميون گرنجر تا چند ماه ديگر طلسم باران خواهد شد خبرنگار اعزامي پيام امروز انا والبرگ ___________________________________________________ هري با عصبانيت روزنامه را زمين انداخت وزارت خانه به هويت اصلي او پي برده بود هرميون در خطر بود به طور عجيبي هرميون را دوست داشت مي خواست او را بكشد ولي تازه فهميده بود كه چقدر او را دوست دارد حالا وقت رفتن به سراغ جاودانه ساز ها بود بنابراين پيشنهاد تدريس را رد كرد و به سمت خانه ي گانت ها رفت